سحاب

وبلاگ شخصی میلاد جمیلی

سحاب

وبلاگ شخصی میلاد جمیلی

  • ۰
  • ۰

یادم نیست دقیق کی بود

به گمانم اردیبهشت بود 

تو حیاط مدرسه علمیه قدم میزدم و مشغول کارام بودم که یک دفعه صدایی من رو به خودم آورد

پسری بود در ظاهر معمولی اما....

پسر:سلام تو اینجا درس میخوانی

من: سلام آره چطور مگه؟

پ:چرا درس میخوانی؟؟

پ:چیکار میکنی ؟؟

م:خوب دانشگاه تمام کردم احساس میکنم اینجا باید باشم و.......

پ:میخوای خدا رو بشناسی؟

م:  آره خوب شناخت خدا خیلی مهم هست و....

دیدم فاز صحبت این بابا معمولی نیست یه جوریه

پ:با خدا هم حرف میزنی ؟

م: آره مگه میشه حرف نزد سر نماز و....

یکم قاطی کرد و من شوکه شوکه از اتفاقاتی که داره میفته حاج واج...

پ:چرا دروغ میگی ؟ چرا همتون دروغ میگید چرا شما همه آدما اینجوری هستید؟

من که همچنان گیج بودم و داشتم با خودم فکر میکردم چی میگه و من باید چی بهش بگم

پ:همش میگی با خدا حرف میزنی در حالی که حرف نمیزنی و اصلا بلد نیستی باهاش حرف بزنی. همش الکی نماز میخوونی و نمیدونی چی میگی همش دروغ میگی! اصلا چرا عربی باهاش حرف میزنی

م: ببین بالاخره مسلمونا باید با زبان واحد ..... چون....

داشتم دونه دونه استدلال میارودم و مقدمه چینی میکردم تو ذهنم که یک دفعه ....

پ: تو اصلا نمیفهمی !! میگم چرا باهاش راحت نیستی؟؟

فردی که ظاهرا قبلا با این پسر حرف زده بود از کنارمون رد شد و گفت: به حرفاش گوش نده گمراهت میکنه و... چند تا نصیحت کوچیک دیگه

اما من  غرق شده بودم در دنیای این پسر که چی میگه و هدفش چیه

و احساس میکردم اینجا دیگه من نباید باشم که حرف میزنه و منبر میره 

باید گوش بدم فقط همین

پسر:ببین من چجوری باهاش حرف میزنم

پ: آهای خداا آهای با تو هستما میشنوی

پ: دوست دارم!!!

پ: خدا چرا این نمی فهمه؟

پ: میبینی باهاش راحت حرف میزنم؟؟

پ:تو هم حرف بزن دیگه باهاش همینجوری

پ:حرف بزن دیگه؟

پ:خدایا میشنوی ؟؟ این چه وضعی هست ؟ چرا اینجوریه و...

همچنان گیج بودم و دنیا دور سرم میچرخید

پ:خدا بسه دیگه اصلا خسته شدم میخوام برم ...

و رفت...

رفت و من رو با دریای از افکار تنها گذاشت 

درسی بس بزرگ که شاید با صد کتاب حاصل نمی شد

خداشناسی چیست و در کدام پستو به دنبالش میگردم؟

حال خود را نمیدانم و حال مردم را محک میزنم!!

خود و خدای خود را نمیشناسم و حتی صحبت کردن با او را هم نمیدانم آنگاه توقع دارم...... ای خدا....

خدایا رحم کن به این بنده که به خود ظلم میکند

همه چیز در سرم بود 

و درسی بزرگ از یک فرد به ظاهر دیوانه گرفتم 

چقدر حال الانم با این شعر ملاصدرا مناسب است



غل عقل از گردن من دور گن

در جنون و مستیم مشهور کن‏


عقل بنشست آنگهى که عشق خاست

عقل را با عشق الفت از کجاست‏


عقل رفت و عشق بر جایش نشست

وارث عقل است عشق اى حق پرست‏


عقل ما را سوى بى ‏عقلى کشید

آن چنین عقلى در این عالم که دید


عقل ما دیوانگى آورد بار

بندگى را با خداوندى چه کار


کار من بیکارى است اى مرد دین

تو برو تدبیر خود کن بعد ازین‏


تو برو تدبیر کار خویش گیر

ترک این جان خطا اندیش گیر


تو نکو دانى طریق عقل و دین

به نسازى با چومن رسوا کمین‏


عیش من تلخى گرفت از چون توئى

طعنها بر من فتاد از هر سوئى‏


دین و دنیا هر دو آوردى بکف

من نه دین دارم نه دنیا اى خلف‏


دین و دنیا هر دو با عقلند و هوش

من ندارم زین دو یک با من مکوش‏


مصلحت را با دل من کار نیست

اندرین ویرانه کس را یار نیست‏


من سلامت دیده ‏ام در ترک عقل

عاقلان گر می‏کنند از عقل نقل‏


ساقیا در ده میى کز نور او

نو بنو سازم وضوئى بر وضوء


ساقیا زین مى بده بال و پرم

پاى بند عقل بردار از برم‏


ساقیا در ده میى چون سلسبیل

شستشو ده روح را زین قال و قیل‏


ساقیا در ده عصائى زین شراب

تا ازین ظلمت کده گیرم شتاب‏


ساقیا یکره میى در جام ریز

کین ستیزنده فلک دارد ستیز


رساله سه اصل 

صدرالدین محمد بن ابراهیم بن یحیی شیرازی 

معروف بـه صدر المتألهین (ملا صدرا) قدس اللّه سره العزیز

  • ۹۳/۰۴/۰۹
  • میلاد جمیلی

نظرات (۲)

  • الهی نامه ی شهداء
  • سلام
    طاعات و عبادات قبول
    بسیار زیبا بود خیلی استفاده کردم...
    آری می توان از همه ی انسانها درس زندگی و خدا شناسی راآموخت...
  • الهی نامه ی شهداء
  • سلام طاعات و عبادات قبول.
    با (توجه؛ مراقبه!)
    بروزم. التماس دعا

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی